بگذار لمست کند این بی دست وپا
بگذار مرور کنم تمام برجستگی هایت را
به عظمت روشن دلان
بگذار این کودک پیر از پا نیفتد
پشت سکوت من پنهان مشو
بگذار لمست کنم .
هیس ...
نزدیکتر بیا .
بانو -ت
بگذار لمست کند این بی دست وپا
بگذار مرور کنم تمام برجستگی هایت را
به عظمت روشن دلان
بگذار این کودک پیر از پا نیفتد
پشت سکوت من پنهان مشو
بگذار لمست کنم .
هیس ...
نزدیکتر بیا .
بانو -ت
از من و تو کاری ساخته نیست !
زخم ، با خنجری که در دل دارد چه کند ؟
خسته ،
بر ماسه زار سینه ات خمیده ام ...
این کودک ،
از زمان زاده شدن نخوابیده !
چرا می خواهی برایت بنویسم ؟
چرا می خواهی با نوشتن
مانند انسان عصر سنگ
در برابرت برهنه شوم !
تنها نوشتن مرا برهنه میکند !
وقتی حرف می زنم هنوز ،
پاره هایی از لباس هایم بر تنم می مانند .
اما هنگام نوشتن ...
رها وسبک می شوم !
چون گنجشکی که وزن ندارد !
هنگام نوشتن ...
از چنگ جاذبه ی قانون می گریزم
سیاره ای چرخان می شوم
در مدار چشمانت !
رفاقت با تو ،
رفاقت با بادبادکی کاغذیست ...
رفاقت با باد و دریا و سر گیجه .
با تو هرگز حس نکرده ام ،با چیزی ثابت مواجه ام.
از عابری به عابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده در سقف کلیسا ...
(این مطلب رو واسه دل دوستم سمیرا گذاشتم)
اشتباه نکن!
رفتنت فاجعه نیست!
من ایستاده می میرم،
چون بیدهای مجنون!
بی جان ترینم...
مرا به هر جا که می خواهی ببر.
روزنامه و مدادی برایم بخر.
سیگار و بطری شراب ،
کلید های من اینهاست.
با خود ببر.
دستم نه.
اما دلم،به هنگام نوشتن نام تو می لرزد .
نمی دانم چرا ؟
وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشیین
نگاه می کنم ،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند !
درست تو همون سال ها بود.
صدای تق تق گچ روی تخته سیاه
شوق رسیدن زنگ تفریح اول
حسرت دیدن جا مدادی رنگی فقط از پشت ویترین مغازه
ترس از نوشتن دیکته ی شب تو روشنایی روز
آره ، تو همون روزا بود که
معصومیت وپاکی،ذره ذره از وجودم کنده شد و تو دست باد رفت
من فقط برگشتم ونگاهش کردم . همین...
حیف شد اون روزا بانو ! نه؟!
حیف شد....