تبليغاتX
نیم مثقال آرامش

نیم مثقال آرامش

 

 

 

بگذار لمست کند این بی دست وپا

 

بگذار مرور کنم تمام برجستگی هایت را

 

به عظمت روشن دلان

 

بگذار این کودک پیر از پا نیفتد

 

پشت سکوت من پنهان مشو

 

بگذار لمست کنم .

 

هیس ...

 

نزدیکتر بیا .

 

بانو -ت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:7  توسط بانو  | 

 

از من و تو کاری ساخته نیست !

 

زخم ، با خنجری که در دل دارد چه کند ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:41  توسط بانو  | 

 

خسته ،

 

بر ماسه زار سینه ات خمیده ام ...

 

این کودک ، 

 

از زمان زاده شدن نخوابیده !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 11:46  توسط بانو  | 

 

چرا می خواهی برایت بنویسم ؟

 

چرا می خواهی با نوشتن

 

مانند انسان عصر سنگ

 

در برابرت برهنه شوم !

 

تنها نوشتن مرا برهنه میکند !

 

وقتی حرف می زنم هنوز ،

 

پاره هایی از لباس هایم بر تنم می مانند .

 

اما هنگام نوشتن ...

 

رها وسبک می شوم !

 

چون گنجشکی که وزن ندارد !

 

هنگام نوشتن ...

 

از چنگ جاذبه ی قانون می گریزم

 

سیاره ای چرخان می شوم

 

در مدار چشمانت !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 12:59  توسط بانو  | 

 

رفاقت با تو ،

 

رفاقت با بادبادکی کاغذیست ...

 

رفاقت با باد و دریا و سر گیجه .

 

با تو هرگز حس نکرده ام ،با چیزی ثابت مواجه ام.

 

از عابری به عابر دیگر غلتیده ام

 

چون کودکی نقاشی شده در سقف کلیسا ...

 

(این مطلب رو واسه دل دوستم سمیرا گذاشتم)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 12:7  توسط بانو  | 

 

اشتباه نکن!

 

رفتنت فاجعه نیست!

 

من ایستاده می میرم،

 

چون بیدهای مجنون!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:44  توسط بانو  | 

 

 

بی جان ترینم...

مرا به هر جا که می خواهی ببر.

روزنامه و مدادی برایم بخر.

سیگار و بطری شراب ،

کلید های من اینهاست.

با خود ببر.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 14:3  توسط بانو  | 

 

دستم نه.

اما دلم،به هنگام نوشتن نام تو می لرزد .

نمی دانم چرا ؟

وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشیین

نگاه می کنم ،

پرده ی لرزانی از باران و نمک

چهره ی تو را هاشور می زند !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 9:27  توسط بانو  | 

حیف شد

 

درست تو همون سال ها بود.

 صدای تق تق گچ روی تخته سیاه

 شوق رسیدن زنگ تفریح اول

 حسرت دیدن جا مدادی رنگی فقط از پشت ویترین مغازه

 ترس از نوشتن دیکته ی شب تو روشنایی روز

 آره ، تو همون روزا بود که

 معصومیت وپاکی،ذره ذره از وجودم کنده شد و تو دست باد رفت

 من فقط برگشتم ونگاهش کردم .  همین...

 حیف شد اون روزا بانو !  نه؟! 

 حیف شد....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 12:15  توسط بانو  | 

                        اصلا" شبیه باد مرا در به در بخواه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 14:46  توسط بانو  |